یک شب وقتی ادواردو دیروقت از بار محله برمی گشت اسب سیاه کریستیان را به نرده بسته دید .در حیاط برادر بزرگتر منتظر او بود و لباس بیرون پوشیده بود .
زن می آمد و ماته می آورد .
کریستیان به ادواردو گفت:-میرم محل فاریاس مهمانی.خولیانا پیش تو میمونه.اگه از او خوشت میاد.ازش استفاده کن-
لحن او نیم آمرانه .نیم صمیمی بود. ادواردو ساکت ماند و به او خیره شد . نمی دانست چکار بکند . کریستیان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظی کرد . خولیانا فقط برای او حکم یک شئی را داشت.به روی اسب پرید و با بی خیلی دور شد .
از آن شب به بعد آنها مشترکا از زن استفاده می کردند .
......

......
زن با تسلیمی حیوانی به هردو آنها می رسید ولی نمی توانست تمایل بیشتر خود را نسبت به برادر جوانتر که گرچه به این قرارداداعتراض نکرده بود ولی آنرا هم نخواسته بود پنهان دارد
راه لاس تروپاس را گرفتند و بعد به جاده فرعی پیچیدند .مناظر اطراف به آرامی زیر لحاف شب پنهان می شدند.
به کنار خلنگ زار انبوهی رسیدند . کریستیان سیگاری را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خونسردی گفت:
-حالا دست بکار بشیم داداش. بعد لاشخورا کمکمون می کنن.اونو امروز کشتم.بذار با همه خوبیاش اینجا بمونه و دیگه بیشتر از این صدمه مون نزنه.
در حالیکه تقریبا اشک می ریختند یکدیگر را در آغوش کشیدند اکنون رشته دیگری آنان را به یکدیگر نزدیکتر کرده بود و این رشته زنی بود که به طرزی غمناک قربانی شده بود و نیاز مشترک فراموش کردن او.
تکه هایی از داستان -مزاحم- از خورخه لوییس بورخس-کتاب هزارتو ها-ترجمه احمد میرعلایی-کتاب زمان
آ مثل آغاز. آ مثل آفرینش .آ مثل آدم که آفریده شد .
آ مثل آهسته . به همان آهستگی که فرو می رویم در این باتلاق عمر .
آ مثل آرامش همان آرامشی که باید داشته باشیم تا در این باتلاق زودتر نغلتیم . و نداریم
آ مثل آشوب . آشوب قبل از آرامش .لحظه ای تقلا و بعد همه چیز به آخر می رسد
آ مثل همین آخر .که به حرف اول آغاز می شود . جالبه نه ؟آغاز و آخر حرف اولشان یکی است . و شاید حرف آخرشان. ولی در بین این حرف اول و آخر چه آرزو ها و چه آرمان ها نهفته است .
آ مثل آرزو و آرمان .که عوش می شود و کمرنگ می شود و رنگ می بازد و دوباره هویدا می شود .و آشکار می شود . به رنگی دیگر و به شکلی دیگر .
آ مثل آبرو . آبرویی که آمده فقط برای آمدن و برای ریختن .واقعا کسی از آبرویش استفاده ای بهینه کرده؟
آ مثل آزادی .آزادی ؟ چه جوک بی مزه ای!چه دروغ شاخداری!چه غذای خوش بروروی بد باطنی.

آ مثل آنسل آدامز عکاس گروه f64 که دیافراگمشون رو ریزترین انتخاب می کردند تا عکس هاشون واضح ترین بشه .
آ مثل آلوارز براوو عکاس مکزیکی .دوست صمیمی فریدا کالهو .
آ مثل آتژه عکاس پاریسی که کامل تریم مجموعه عکس مستند پاریس مال اونه .
آ مثل آربوس. دایان آربوس .عکاس مجموعه های عجیب و غریب .
آ مثل آلفرد استگلیتس . که مجموعه هم ارزی هاشو خیلی دوست دارم و تک عکس آتش نشان ها رو
آ مثل آلکساندر رودچنکو عکاس روسی که یاد داد میشه از زاویه های نامتعارف هم عکس های زیبا گرفت.
آ مثل آلبرت واتسون. عکاس دوست داشتنی پرتره های زیبا

آ مثل آل پاچینو در پدرخوانده . آ مثل آنتونی کویین در زوربا و جاده . آ مثل آدریان برودی در پیانیست . آ مثل آلن دلون .آ مثل آنتونی هاپکینز در سکوت بره ها .
آ مثل آخرین تانگو در پاریس و آ مثل آرواره ها -تنها فیلم ترسناکی که دوست دارم-آ مثل آریزونا دریم امیر کاستاریکا .
آ مثل تئو آنجلوپولوس که اسم وبلاگمو از اسم اون گرفتم .
آ مثل آفتابگردان . زیباترین گل دنیا و یگانه گل محبوب من . و فتوژنیک ترین گل دنیا
آ مثل آفتابگردان های ونگوگ.

آ مثل آبرنگ .آ مثل آبستره . آ مثل آوانگارد.آ مثل آفرینش لحظه ای عکاسی .
آ مثل آفرینش اثر هنری .

آ مثل آب . آ مثل آتش . آ مثل آشپزخانه .مثل آبگوشت . مثل آش رشته . مثل آلبالو .مثل آلو .
آ مثل آتوسا .مثل آزیتا . مثل آیدا. مثل آزاده. مثل آناهیتا . مثل آرام . همه دخترانم
آ مثل آرمان. مثل آرین . مثل آریا. مثل آرتین.مثل آرمین. مثل آبتین تمام پسرانم

و آ مثل آدم که خدا نمی داند برای چه او را آفرید ؟